تبليغاتX
به وبلاگ جبران تنهايي ها خوش اومدين جبران تنهایی هام


جبران تنهایی هام

درد و دل
Yahoo
آرشيو
دوستان الهام
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لينك باكس M-S
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
افسوس
 

می خواهم با دستانم اشک هایش را از روی گونه پاک کنم

ولی افسوس!

می خواهم یک بار دیگر در چشمان گیرایش خیره شوم و نگاهش کنم

ولی افسوس!

می خواهم در آغوش امنش جای گیرم و از هیچ چیز نهراسم

ولی افسوس!

افسوس که او گریه می کند و من قدرت پاک کردن اشکهایش را ندارم

افسوس که او به من خیره شده ولی چشمان من بسته است

افسوس که آغوشش خالیست و من تنهایم

صد افسوس که او دیر فهمید دوستش دارم

دیر فهمید قلبم برای او می زند

حال که از این راز با خبر گشته اشک می ریزد

ولی افسوس خیلی دیر است

حال که تنها جسمم در مقابل اوست

و روحم جای دیگری است

حال که مرگ بی رحم مرا از جسمم جدا کرده

برای عشق خیلی دیر است

روح ناامیدم می بیند که او دست سرد جسم بی جانم را گرفته

و اشک میریزد

ولی افسوس...افسوس باز هم نمی داند روح من هم متعلق به اوست

افسوس! روزی خواهد فهمید که روحم مرده باشد

 


نويسنده: الهام مورخ: یکشنبه هفتم بهمن 1386 در ساعت: 16:28
|+|