|
دور از نگاه حیرانم
کسی آمد از دورها ،
گذشت از درها .
بنشسته با من اینک
بر کهنه زورق افتاده بر مرداب خاموش .
دور از نگاه حیرانم
کسی امد تا که بنشاند بر لب خسته ام
کوته لبخندی از خنده های دیروز
به تمنای افسون چشمانش .
دور از نگاه حیرانم
آمده ام با اوی در این هنگامه ی بودن
به اوج ها تا که صبوح سرکشیم از شورها
و هم آواز شویم با رازها ...
دور از نگاه حیرانم
دگر هراس و نفرت نیست،
بر اندیشه ی فردایم...
دور از نگاه حیرانم
گریزی نیست بر من
رقصیدن با باد
حواندن با چکاوک
و مست شدن از شراب موج ها در این اوج ها.
دور از نگاه حیرانم
برخود اندیشه ای دیگر چون کنم ...
http://amrollahhatami.blogfa.com/
|