تبليغاتX
به وبلاگ جبران تنهايي ها خوش اومدين جبران تنهایی هام


جبران تنهایی هام

درد و دل
Yahoo
آرشيو
دوستان الهام
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لينك باكس M-S
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
لیلی و مجنون
مي گن يه روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد که انگار خيلي دوست داري منو ببيني؟

 اگه نيمه شب بياي بيرون شهر کنار فلان باغ مي بينمت.

مجنون که شيفته ديدار ليلي بود چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.

نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد

 از کيسه اي که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ريخت تو جيبهاي مجنون و رفت

مجنون وقتي چشم باز کرد خورشيد طلوع کرده بود آهي کشيد و گفت:

اي دل غافل يار آمد و  ما در خواب بوديم.افسرده و پريشون برگشت به شهر.

در راه يکي از دوستانش اونو ديد و پرسيد: چرا اينقدر ناراحتي؟!

و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت: اين که عاليه !

آخه نشونه اينه که ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره !

دليل اول اينکه: خواب بودي و بيدارت نکرده! و به طور حتم به خودش گفته :

اون عزيز دل من که تو خواب نازه پس چرا بيدارش کنم؟!

و دليل دوم اينکه: وقتي بيدار مي شدي گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشت

پس برات گردو گذاشته تا بشکني و بخوري !

مجنون سري تکان داد و گفت: نه !

اون مي خواسته بگه:

تو عاشق نيستي ! اگه عاشق بودي که خوابت نمي برد !

تو رو چه به عاشقي؟ بهتره بري گردو بازي کني !


نويسنده: الهام مورخ: سه شنبه سی ام بهمن 1386 در ساعت: 19:3
|+|